قلم
1388/11/20 00:46
"هیچ اندیشه ای ارزشمند نیست مگر اینکه مکتوب باشد!"
برای مخاطبان پا به سن گذاشته این اردو و در آینده برای جوان ترهای آن قطعا پیش آمده و خواهد آمد که در برهه هایی از زمان؛ نسبت به گفتن و یا فهماندن آن چیزی که در ذهن دارند قاصر می شوند و مخیلاتِ نابشان در نطفه، عقیم می شود!! در همین لحظات است که هرچه درشت بلدند زیر لب به مخاطبشان بار کرده و مؤدبانه می گویند: "تو متوجه حرف من نمی شی؟!". اما غافلند که تفکرات آن ها به خودی خود هرچه قدر هم که برای صاحبش پرمایه و استخوان دار باشد؛ برای شنونده بی ارزش و پوچ است. امروزه چیزی که نتواند از ذهن سازنده به ذهن گیرنده منتقل شود؛ به خودی خود از اعتبار ساقط است.
حرف های ما تا گفته نشوند و گوش و چشم هایی متحمل رنجش شنیدن آن نشوند، اندیشه هامان نخواهد پخت و به رشد فکری لازم نخواهیم رسید! لذا این امر بسیار ضروری می نماید که برای تحول در اندیشه ها باید گفت و نوشت. مقصود از تحول اندیشه؛ حرکت از مهمل بافی به تئوری سازی؛ فحش و ناسزاگویی به سوی نقد منصفانه؛ تقلید کورکورانه به سمت حمایت آگاهانه و این آخری که از همه مهم تر است: حرکت از بلغور و ردیف کردن قطار محفوظات از این کتاب و آن مقاله؛ به سمت صاحب نظر شدن می باشد. و چون در این زمانه گوش کمتر پیدا می شود و ارتباطات همگی بصری است، گزیری جز نوشتن نیست. گرچه خیلی وقت ها نوشتن گریزی است از ... !
...
تا دست به قلم نشویم، ترسمان ریخته نمی شود. احتمالا در ابتدا احساس حس کنیم حرفی برای گفتن نداریم. اما مطمئن باشید به مرور که بنویسید خواهید دید دنیا دنیا فکر و نظر و عقیده و ایده است که از ذهنتان تراوش می کند. آن وقت است که سکوت های طولانی تان در جلسات بیشماری که هر روز در دانشگاه دارید شکسته می شود. آن وقت است که حرف هایتان ارزشمند می شود. .... هیچ کس نویسنده به دنیا نیامده و هرکسی که می نویسد قصد نویسنده شدن ندارد! نوشتن تمرین منطق رسیدن از ذهن به زبان است. نوشتن کسب مهارت برای کاستن فاصله میان ذهن گوینده و ذهن شنونده است. نوشتن فرایند ماندگاری فکرهای ناب، اما گذرا است. نوشتن انسجام بخشیدن به افکاری است که بی بدیل، اما مشوشند. نوشتن یک ابزار قدرتمند برای جریان سازی است. و اگر که می خواهید دور از چنین فضاهای چالشی تحصیل کنید و به دنبال آرامش محض هستید؛ نوشتن تسکینی است پر اثر برای عصیان تلاطمات احساسی تان.
------------------------
پ.ن: یک چیزی که همیشه خیلی خوب بلد هستم، زدن حرف هایی است که خودم را خیلی ملزم به انجامشان نمی دانم. خب من معنای تمام عیار اسمم هستم.
پ.ن.2: شبیه شخصیت فیلم بنجامین باتن شدم.
پ.ن.3: خواندن نوشته های قدیمی آدم همیشه خوشایند نیست.
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/11/20 01:07
آینه
1388/11/16 22:48
نمی دانم از کجا فهمیده بود. گفت من تمام کسانی را که می شناسم، برایشان یک فایل دارم که در آن ویژگی های مثبت و منفی شان را می نویسم. من نخواستم برایم بگوید که در مورد من چه نوشته است. خودش گفت. انگار می دانست تنها وانمود می کنم که کنجکاو نیستم. شاید این فیلم بازی کردن را هم در آن فایلش به عنوان ویژگی منفی نوشته بود.
اما هنوز نمی دانم از کجا فهمیده بود. به من گفت:
ویژگی خوب تو این است که خیلی نجیب و متین هستی. اما همه چیز را نباید به همه کس بگویی. این هم نقطه ضعفت هست که سریع آدم ها با تو صمیمی می شوند و از این صداقتت سوء استفاده می کنند.
تا این جا هم چیز عجیبی نگفته بود. حتی وقتی به من گفت مشکل دیگرت این است که روی چیزی که فکر می کنی درست است، به شدت پافشاری می کنی. چون خودم از هر کسی بهتر می دانم که چقدر کله شق هستم
اما این آخری را که گفت ماندم. نمی دانم چه طور از این دنیای عجیب ذهن من سر درآورده بود. گفت:
آخر اینکه سعی کن هیچ وقت به خودت دروغ نگویی!
-----------------
و من برایش اعتراف کردم چگونه مدت هاست به خودم دروغ می گویم. اعتراف کردم که من هم بارها در زندگی شیر یا خط انداختم در حالی که راه درست را می دانستم، بارها استخاره کردم در حالی که خوب یا بد مثل روز روشن بود. و بعد توجیه کردم. تکرار کردم. تکرار کردم. و در نهایت به خودم تلقین کردم که اشتباه نکردم.
اعتراف کردم که چگونه غرورم باعث شده است که تا وقتی که از نیاز به زانو نیوفتم، از کسی کمک نخواهم. صفر بگیرم اما از کسی نخواهم درس را به من یاد دهد. از بغض بترکم و بمیرم اما درد دل و گریه نکنم
-----------------
بغض ترکید. دیگر نتوانستم در آینه ببینمش
-----
وبلاگ های شخصی(غیر سیاسی و اجتماعی و ...) به نحو عجیبی بازتاب روحیه نویسنده شان هستند. تاکیدم بر روی "به نحو عجیب" اش است. وگرنه هر نوشته ای بالاخره زاییده ذهن نویسنده اش است. عجیب بودنش آن جا مشخص می شود که فرضا 15 یا 20 پست یک نویسنده را پشت سر هم بخوانی. بعد رسماً می توانی یک "سری زمانی" از احساسات و هیجانات نویسنده در آن پیدا کنی. ثبات شخصیتی و یا تلون هیجانی. افسردگی فصلی یا خوشحالی الکی.
در قدم بعد می توان وبلاگ هایی که نویسندگانش نسبت به هم به گونه ای وابسته هستند(مثلا 10 لینک این وبلاگ) را خواند و در زمان های یکسان تاثیرات مشابه را بر روی نویسنده های مختلف مقایسه کرد.
و در قدم سوم می توان با محاسبه تاخیرهای زمانی، تاثیرات آدم های نزدیک به هم را بر روی شخصیت های یکدیگر از وبلاگ هایشان درآورد
همه اینها را که گفتم نه به این معنی است که این کار را کرده ام. و نه اینکه کسی برود این کار را بکند. همه را گفتم تا بگویم اگر روشنایی های محدود 22 پست است که خسته است، بازتاب روحیات نویسنده اش است. نویسنده ای که متاثر از همان اتفاقاتی است که نویسندگان لینک های مجاور به آن دچارند. متاثر از شخصیت هایی است که خود بر آنها تاثیر گذار است. و متاثر از آینه ای است که چند وقتی است تصویرش مبهم است
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/11/16 23:50
یاد
1388/11/11 23:10
تعمیرکار کولر مشکل رو درک نمیکنه
فقط مثل احمق ها هرروز یک قطعه از کولر رو عوض می کنه
و ما ، اهالی خونه ، اصلا نمی فهمیم که دریچه های کولر بسته ان!
--------------------------------------------
عاقبت یکروز پیش وجدانم اعتراف خواهم کرد. که من خیلی حرفهایم را خوردهام. خیلی قدمها بوده که برنداشتهام. خیلی لبخندها بوده که گریستهام. خیلی اشکها بوده که خندیدهام تا به امروز که زیستهام. خیلی "خیلی"ها که هیچ حساب نکردهام. خیلی "باید"ها که "شاید"، خیلی "بود"ها که "نبود"، خیلی "چیز"ها که "خیال"، خیلی "خیال"ها که "محال"... و هیچکدام از اینها شاعرانه نیست.
-------------------------------------------
یادت باشه یا نباشه، زندگی تابع انتگرالگیری از گذشتهست. حتی اگه بخشهاییش رو یادت رفته باشه، وقتی فراز و فرود قسمتهای دیگهای از زندگی شبیه بخشهای فراموش شده باشه، با حافظه بودن زندگی رو حس میکنی
------------------------------------------
یک کتاب خوانده ام که شخصیتش بدتر از من مالیخولیا و خوددرگیری دارد و گم شده. هیچ کس را نمی خواهد و دنبال همه کس و هیچ کس می گردد و این بین دنبال خود گم شده اش می گردد.
کتاب تمام شد. شخصیت داستان تمامش کرد. شخصیت داستان کسی که می خواست را پیدا کرد. من اما گم شده ام. اینجا مانده ام و خودم را پیدا نکرده ام. نمی توانم هیچ چیز را تمام کنم. متنفرم از فروشنده هایی که وقتی برای خرید فلان چیز رفته ای به زور چیز دیگری را بهت قالب می کنند. حالا هر چقدر هم که این چیز خوب باشد آن چیزی که تو می خواستی نیست. حتی فکر خودشان هم نیستند؛ گیرم که خریدار بیچاره اشتباهی چیزی را خرید، فردا نه پس فردا نمی فهمد که این آن چیزی نبود که دنبالش می گشته؟
بهم جنس عوضی نفروشید؛ خودم را می خواهم.
------------------------------------------
یک تیکه از وبلاگ بازی از رو که نویسنده اش پاکش کرده و من خیلی دوستش داشتم
-----------------------------------------
پ.ن: ندارد.
ب.ا.ش: تکه ها از : تالی، مهدی، حسین، رها و ح غ
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/11/12 14:30
فوق
1388/11/8 10:32
یک تفاوت عمده ارشد با کارشناسی، (حداقل این جایی که ما هستیم) این است که به شئور آدم نمره می دهند. یعنی اینجا کسی با خرخوانی نمی تواند نمره بگیرد. بلکه خرخوانی مقدمه ورود به فاز شئوری قضیه است. مثلا برای یک امتحان؛ آدم مجبور می شود چند کتاب و جزوه را بخواند. اما تازه وارد باغ می شود. حالا قدرت تحلیلش در امتحان مورد سنجش قرار می گیرد.
تفاوت دیگرش در نحوه برگزاری امتحان است. به این صورت که امتحان ها تقریبا وقت آزاد است. یعنی استاد هیچ وقت پایان وقت را اعلام نمی کند و موقعی که آخرین نفر برگه اش را داد امتحان تمام می شود. کسی کارت دانشجویی چک نمی کند چون اساتید همه را می شناسند
و آخر اینکه سر نمره دادن استادها رفتارهای بیمارگونه ندارند لذا کسی دغدغه نمره ندارد. بنابر این نه دانشجو در برگه اش زر زیادی می زند که حجم پاسخش را زیاد کند و استاد نیز به حرف مفت نمره الکی نمی دهد.
--------------------------------
در این فاصله فرجه این اپلیکیشن فرم ها را دور بریزید و بیایید یک کوه بهمنی برفی برویم.
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/11/8 10:55
بازگشت
1388/11/4 21:37
برای آدم های مغرور اعتراف به کاری که کرده اند به شدت سخت تر از اعتراف به کاری است که نکرده اند. مثال بارز آن در دوست داشتن هایشان است. یک آدم مغرور این قدر کله خر است که حاضر نمی شود دوست داشتن خود را ابراز کند. بنابر این اگر آدم مغروری شما را دوست دارد، در موقعیتی قرارش دهید که مجبور شود اعتراف کند. اگر هم کسی را دوست دارید و غرورتان اجازه گفتنش را نمی دهد، این قدر نگویید تا بپوسید و بمیرید.
--------------------
بعد از هشت ماه یک خداحافظی نصفه نیمه کردم و تمام. خوشحالم که چند پیشنهاد کاری دارم(من چقدر خفنم). اما متاسفانه همه را رد کردم(من چقدر احمقم). جالب اینکه دو نفر از پیش نهاد دهنده ها به صراحت اعلام داشتند که می خواهند از من یک پدرسوخته واقی و یک شارلاتان تمام عیار بسازند. اما اگر روزی باز انگیزه کار داشتم، همین جایی که بودم برمی گردم. امیدوارم تالی تا آن روز هنوز نرفته باشد.
-------------------
سیزن سوم از لاست تمام شد. نمی دانم بعد از اتمام این سریال واقعا سریالی وجود دارد که مرا این طور جذب کند؟ شاهکار این سریال به گمانم نه داستانش که شخصیت پردازی قوی و پیچیده آن است. این که بعد از هفتاد قسمت هنوز هم نمی توان در مورد آن ها قضاوت کرد. نکته دوم اینکه همه شخصیت ها در زندگی واقعی شان آدم های معولی و بلکه بدبختی بودند. اما جزیره به همه فرصت قهرمان شدن را داده است. آخر اینکه در بعضی قسمت ها هم ذات پنداری زیادی با جان لاک و در بعضی دیگر با جک شفرد می کنم. جالب اینکه این دو به نوعی نقطه مقابل هم هستند!
----------------
جدیدا هر وقت میایم به این مملکت و ساز و کارهایش فحش بدهم، نگاه می کنم ببینم خودم چه گلی به سر آن زدم؟ بنابر این یک "خفه شو بابا" به خودم می گویم و سعی می کنم از خودم شروع کنم. کمتر گشاد باشم. درس هایی که دوست دارم بخوانم. زبان بخوانم و ... آن وقت مدعی این شوم که مملکت آشغال است و من دارم در آن تلف می شوم!!
---------------
خیلی وقت است به این نکته رسیده ام که دنیا واقعا کوچک است. و هر روز مصداق های آن بیشتر پیدا می شود. مثلا دیروز پس از مدت ها که دنبال برقراری یک جلسه با یک آدم بودیم، طرف را گیر آوردیم. بعد که رفتیم دیدیم این جا چقدر اسمش آشناست. نگو این جا محل کار ح غ است. و نگو جلسه دقیقا در اتاق کار او و با همکار اوست!! خب این کوچکی دنیا بهانه ای شد محل کارش را ببینیم. تازه معنی "محل کار سالم" را هم فهمیدیم!!!!(پیدا کنید پرتقال فروش را!!)
----------------
الان اکثر متخصصان متفق القولند که یک دفع خوب صد برابر یک جذب خوب ارزش دارد. لذا من نمی دانم چرا ما اصرار بر جذب حداکثری و دفع حداقلی داریم. حال آنکه در دنیا روال عکس ما است و تحقیقات به سمت یافتن راه های بهتر برای دفع بیشتر است. به نظر من ما باید به سمت دفع حداکثری و جذب حداقلی برویم تا در جهت سلامت جامعه گام برداریم!
----------------
ایمان آوردم آدم همان قدر که فکر می کند سالم است، سالم است. در این یک سالی که هیچ قرصی نخورده ام( جز برای دلدرد) بیش تر از هر زمانی سالم تر هستم. بعضی ها فکر می کنند اعتیاد شاخ و دم دارد اما آن آدمی که روزی دو تا کدئین یارانه ای بالا می اندازد هم معتاد است! (قرصی بدبخت آخر میوفتی میمیریا!!)
----------------
عادت کرده ام که همیشه بهترین اتفاقات در بدترین لحظه های ممکن و بدترین اتفاقات در بهترین اوقات برایم بیفتند. یا انتظارهایی که تا لحظه آخر انتظار است و بعد از بیخیالی یکدفعه محقق می شود و یا برعکس(انصافا توضیح حالت عکسش سخت است!!) من به خدا ایمان دارم. باور کنید!
---------------
پ.ن: دوباره، من!
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/11/4 21:36
خاک
1388/10/24 22:30
به ما چه که تا کنون 100 هزار نفر در هاییتی مرده اند و احتمالا این میزان تا 500 هزار نفر افزایش خواهد یافت. ما درگیر کارهای مهمتری هستیم...
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: - -
مِه
1388/10/13 21:17
زنده شدن خاطرات با حس بویایی، نسبت به تمامی حس های پنجگانه، تفاوت عمده ای دارد. حداقل برای نویسنده. نمی دانم چه اتفاقی می افتد. اما وقتی بویی به مشامم می رسد که مربوط به گذشته های دور است، مثلا عطر یاس، یک دفعه در زمان سفر می کنم بر می گردم به آن دوران. گویی دوباره همان بچه کلاس پنجمی هستم که از راه مخفی به دبستان می روم و از کنار آن خانه کاهگلی که تمام حیاط و دیوارهایش با یاس رازقی پوشیده شده است رد می شوم. بو می کشم. عطر یاس تمام کوچه را برداشته است...
مِه را دوست دارم. شاید به خاطر ابهام همیشگی اش. این که حتی چند متر آن طرف تر هم معلوم نیست. بنابر این می شود امیدوار بود وقتی کنار رود، پشتش مثلا منظره شگفت انگیزی از کوه یا جنگل باشد. اما اگر نباشد...
هوای مِه آلود را دوست دارم. چون همیشه امیدوار می مانم. چون می توانم سکوت کنم، منتظر بمانم تا تمام شود و همان منظره شگرف را ببینم.
گفتم سکوت. دارم به موجود آرامی تبدیل می شوم. چیزی که همیشه آرزویش را داشتم. بچه های ارشد گاهی از این آرامش تعجب می کنند. اینکه دقیقه نود است و من هنوز هیچ پروژه ای را انجام نداده ام و بدون استرس سر کلاس کتاب شعر احمدرضا می خوانم! می خواهم به دریای آرامش تبدیل شوم!!
آینه آسمان سه تا مخاطب مجهول داشت که وبلاگ را می خواندند و یک مخاطب مجهول هم داشت که آن را نمی خواند. اما کلا این چهار نفر یک جورایی آن جا سرقفلی داشتند. اما وقتی از خورشید، به روشنایی کبریتی پناه آوردم، خب همه می سوزند. من می مانم و حوضم و یک جعبه کبریت. که به قول احمدرضا جهان را در آتش این کبریت ها خاموش می کنم.
راستی چون پروفایل احمدرضا را در فیس بوک راه انداختم، دیگر اینجا شعری نمی نویسم. اگر کسی علاقه مند بود می تواند فن او در فیس بوک شود
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/10/17 23:41
تلخ
1388/10/9 18:17
اكثرهم لا یعلمون(15 بار)
ما كان اكثرهم مومنین(7 بار)
اكثرهم لا یعقلون(3 بار)
اكثرهم لا یشكرون(3 بار)
اكثرهم فاسقون(2 بار)
لا تجد اكثرهم شاكرین
ما كان اكثرهم مومنین
حق القول علی اكثرهم فهم لا یومنون
فاعرض اكثرهم فهم لا یسمعون
ام تحسب ان اكثرهم یسمعون
اكثرهم مشركین
اكثرهم لفاسقین
اكثرهم لا یومنون
اكثرهم یجهلون
وما یومن اكثرهم بالله
اكثرهم للحق كارهون
اكثرهم الكافرون
اكثرهم كاذبون
اکثریت، چه طرفدار حکومت باشد، چه مخالف آن، هرگز معیار حقانیت الهی اش نخواهد بود.(این جمله بار معنایی بیطرفانه دارد و نه چیزی بیش از آن)
-------
پ.ن: یک سوالی بود که من بعد از اعلام
نتایج انتخابات مدتها مطرح میکردم. دیگر جوابش را یافتهام. و این بار حقیقت برایم تلخ است.
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/10/9 18:23
عریانی
1388/10/2 13:40
احمقانه ترین بازی دنیا، بازی رده بندی است. یک بازنده؛ همیشه بازنده است.
رفاقت هایی که سریع عمیق می شوند، به تناسب سرعتش آسیب پذیر ترند. شاید باید همیشه در برخوردهای اول تلخ بود.
گاهی وقت ها فقط باید تصمیم گرفت. شبیه حالتی که بالای دایو استخر اردوگاه شهید باهنری. یا باید بپری یا برگردی. وگرنه آن قدر در آن حالت می مانی تا سکته کنی و بمیری.
آخرین باری بود که می دیدمش. آخرین باری بود که مرا دید. اولین باری بود که خداحافظی نکردیم.
زمان به تنهایی مرحم نیست. باید چیز دیگری به کلکسیونت اضافه شود تا سوزش های دیگر را تحت الشعاع قرار دهد. چیزی شبیه غم غربت
تحقیر شدگی، سرخوردگی، تلون هیجانی، بی انگیزه شدن نسبت به انجام کارهای روزانه، اختلال در چرخه خواب، نا امیدی نسبت به آینده، احساس گناه، احساس نفرت نسبت به خود، تمایل به گوشه گیری و تنهایی. آدم باید به بیماری خودش اشراف داشته باشد.
چند سال است که ترکیب محرم و زمستان حس خاصی به من می دهد. امسال آخرین سال محرم زمستانی است.
دنبال یک مرثیه خوان می گردم که فقط مشق خودش را بنویسد----
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
شب حزین و مه غمین و ره دراز
احمدیا....
از مجموعه "طرح" - احمدرضا احمدی
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/10/3 20:32
بازی
1388/09/20 18:36
آرمی می گوید:
-تو به خاطر من از ایران بیرون نیامدی
ارمی می گوید:
-فقط به خاطر تو نبود...
-اوضاع سیاسی عوض شده بود...
-دلم نمی خواست ایران را تحمل کنم... دورهی اول هنوز جوانتر بودم و سرم باد جنگ داشت...
-همین جنگ است مکه شما را اینجور غیر اجتماعی بار آورده است، رفتارهای نادرست و آنرمال اجتماعی در یگ جامعه بدوی!
-تو هم می خواهی از جامعه مدنی حرف بزنی؟
آره! از سیویل سوسایتی!(civil society) تنها حرف حسابی که مسئولان ایران بعد از جنگ گفتند... به جای شعارهای قبلی که همهاش صحبت از مرگ بود و شیطان بزرگ و ...
-شیطان بزرگ وقتی می گویی یعنی سلطه میل های شخصی. یعنی مکانیزمی که یادمان بدهد دنبال میل های شخصی باشیم... مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر این مکانیزم.
-من هم قبول دارم این مرگ بر آمریکا را. منتها وقتی می گویی مرگ بر آمریکا ستون های ادارات تهران هم شروع می کند به لرزیدن.
-امریکا مصداق نیست، مفهوم است.
-صد در صدموافقم. اگر آمریکا را در این کانتکست نگاه کنی، یعنی یک فرهنگ ببینیش نه یک اسم، آن وقت می بینی در مرگ بر امریکا گفتن، داری مرگ بر ادارات ایرانی هم می گویی... شعار باید نرم باشد، نه تند!
-شاید... اما از آن طرف من از روزی که شعار"ایران برای همه ایرانیان" را شنیدم فهمیدم که این مملکت دیگر جای زندهگی نیست. فهمیدم که باید کند. هر وقت از این شعارهای دهن پرکن و ابسترکت(abstract) تو دهن سیاستمدارها میافتد، باید بفهمیم که قرار است یک اتفاق بدی بیافتد.
-بدبینی توست. این یک شعار درست است. شعار اول جامعهی دموکراتیک. عین همین شعار را امریکاییها هم داشتهاند...امریکا فور امریکنز(America for Americans!)
- شعار تازه وقتی که خیلی مشت پرکن و کانکریت و روشن باشد، وقتی می افتد به دست ِ سیاست مدار، می فهمی که کلی گول خورده ای، چه رسد به این که شعار مبهم هم باشد…
-چرا فکر می کنی این شعار مبهم است؟ این گام اول دموکراسی است.
-درست! مردم باید بر مردم حکومت کنند، اما چه طور؟ اما این جمله باید حرفِ مردم باشد، نه حرفِ حاکمان!
-توی ایران حتما حاکم ها هم نیروهایی هستند که می خواهند حکومت را ساقط کنند. راستی ها می گویند که چپی ها حاکم با رادیوهای بیگانه هم سو هستند و هر دو می خواهند حکومت را ساقط کنند...
- خوب! چپی ها هم از آن طرف می گویند راستی ها با نیروهای برانداز، دو لبه ی یک قیچی اند و هر دو کارکردشان ساقط کردن ِ نظام است!
-این دو حرف اصلا یک حرف هستند!
-شاید اصلا این خبری را که تو خواند ه ای راجع به چپ ها، راست ها یه دروغ منتشر کرده باشند...
-همین طور خبر راجع به راست ها را که چپ ها بی ماخذ کار کرده بودند...
-اصلا بیا خبر را از دو طرف معادله ی صحبت هامان فاکتور بگیریم و حذف کنیم...
-مگر ما چیزی غیر از اخبار می گوییم؟!
-راست می گویی! اگر خبر را حذف کنیم، آن وقت چیزی باقی نمی ماند. اگر دو طرف را تقسیم بر خبر کنیم، جوابی نمی گیریم...
-فراموش نکنیم، ارزش خبر هیچ است! خبر اگر صفر باشد، عدد بخش بر صفر ، مبهم می شود...
-مهمل می شود...مثل همین جامعه ی مدنی ِ ایرانی...
-باز برگشتیم سرِ جای اول...
-دموکراسی ِ ایرانی یک ترکیب مهمل است...
-قبول دارم اما آلترناتیو توتالیتریانتاریسم...
نویسنده ناجوانمردانه "ارمی گفت"ها و "آرمی گفت"ها را از ابتدای نقل، قول ها حذف کرده است.این جور بعد، یکی دو بند معلوم نمی شود که گوینده جمله کیست و بای بروی بالا و یکی-من و یکی-تو بشماری و بیایی پایین تا بفهمی جمله آخری کار کیست و مثلا کدام "توتالیتریانتاریسم" را غلط ادا کرده است! تازه اگر بخت یارت باشد و یکی شان سوالی را بی پاسخ نگذاشته باشد. آن وقت دیگر یکی آرمی یکی ارمی هم به کارت نمی آید.
اما عمیق تر که نگاه کنی، می فهمی این جور حرف های سیاسی فقط بازی شان مهم است. مهم نیست چه کسی گفته باشدشان. تفاوتی نمی کند که یک جمله سیاسی ژورنالیستی را چه کسی بر زبان آورده باشد. آرمیتا یا ارمیا؟ یا حتا آرتیما!! سیاست زبان را بی صاحب می کند. همان که قدیمی ها گفته بودند، نه فقط سیاست که حتا زبان سیاست هم بی پدر و مادر است. چه فرقی می کند که ارمیا این طرفی باشد یا آن طرفی؟
نویسنده جوانمردانه "ارمی گفت"ها و "آرمی گفت"ها را از ابتدای نقل، قول ها حذف کرد.
از کتاب "بیوتن" نوشته رضا امیرخانی
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/09/20 18:42
درک
1388/09/11 13:11
در
عصر یک پاییز در اتوبوس بودیم
دورمان
دیوار شیشه ای سبز
سبزی
شیشه ها
زرد
پاییز را سبز خرم کرده بود
از
سبزی برگ ها
بهار
به اتوبوس نشست
بیرون
خزان در کار بود
نمی
دانستم در بهار درون باید گفت
یا
در خزان برون
من
و بهار پیاده شدیم
بهار
در خیابان محو شد
پاییز
در کنارم راه می آمد
ا.احمدی
-----
غم
آدم ها از هر جنسی که باشند محترم است. غصه ها حرمت دارند. متنفرم از این جمله که:
"تو به اندازه من خسته نیستی!" . حالم به هم می خورد از شنیدن اینکه کسی
بگوید: " تو اگه جای من بودی عمراً دوام می آوردی". مگر ما چقدر از حال
هم خبر داریم؟ مگر ما همدیگر را چقدر می شناسیم؟ همه آدم ها هر چقدر هم که برونگرا باشند ته ذهنشان یک چیزهایی
دارند که تا آخر عمر فقط و فقط با آن ها می ماند. حالا چه رفیق 20 ساله باشی یا
همسر یا مادر.هیچ وقت از آن ها با خبر نخواهی شد.
تازه
این عمق خستگی، تنهایی و یا غصه نیست که میزانش را تعیین می کند. بلکه ساختار ذهن
آدم ها تعیین کننده تاثیر پذیری شان از مشکلاتشان است. برای یک نفر مرگ پدر، برای یک نفر رفتن
یک دوست و ...
غم
آدم ها از هر جنسی که باشد محترم است
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: 1388/09/11 13:17
سیکل
1388/08/29 20:11
آسمان خانهِ ما
آسمان خانه همسایه نبود
من تمام پلهها را كه به عمق گندم میرفت
گرسنه رفتم
من به دنبال سفیدی اسب
در تمام گندمزار فقط یك جاده را میدیدم
كه پدرم با موهای سفید از آن میگذشت.
من تمام گندمزار را تنها آمده بودم
پدرم را دیده بودم
گندم را دیده بودم
و هنوز نمیتوانستم بگویم: اسب من
من فقط سپیدی اسب را گریستم
اسب مرا درو كردند.
------------
وقتی که یک مدت از حادثه ای می گذرد،
تازه آدم فرصت می کند خارج از جو زمان رخداد، حلاجی اش کند. بعد نقاط خوب و بدش را
پیدا کند. در نهایت هم از آن درس بگیرد و به کلکسیون تجربیاتش اضافه کند.
و این روزها من به تصادفی که دارد در
بستر زمان آرام آرام پایین می رود فکر می کنم . بعد می بینم که چقدر اشتباه کردم.
اشتباه پشت اشتباه. روشنایی محدودی هم نمی بینم که به آن دل خوش کنم. آن وقت
سرخورده می شوم. خودم را می خورم تا تمام می شوم. بعد مثل بک جهنم زمینی، خدا صبح
دوباره جانم می بخشد. مدتی میگذرد و من دوباره به تصادف پایین رونده فکر می کنم و
این بار اشتباهات بیشتری پیدا می کنم و زودتر خودم را می خورم تا تمام می شوم. خدا
دوباره جان می دهدم و به این ترتیب این سیکل جهنمی زمینی ادامه می یابد.
------
لطفا چیزی در وبلاگهایتان بنویسید
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/09/20 18:18
مهره
1388/08/21 15:31
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/08/21 20:08
توهم
1388/08/19 18:05
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/09/12 11:47
شاهکار
1388/08/13 19:36
...
اگر عدم ها اتفاق نیفتد شعر نیست. ما آن روز را می خواهیم.آن روزی که دیگر شعر
نباشد، آن روزی که شعر نباشد، آدم به جای آدم بگوید تو، نگوید شما، ولی قبول کنیم،
ولی راضی باشیم که اکنون شعر به جای شما، بگوید تو، شعر همیشه به جای شما باشد،
جانشین باشد. ما روزی را آرزو می کنیم که شعر جانشین نباشد، شعر آرزو نباشد، شعر
واقعیت باشد، روز باشد، شما باشد، حتی اگر شما دیگر شما نباشید، تو باشید.
احمدرضا احمدی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 1388/08/14 07:57
تعداد کل صفحات : 2 1 2
